Teddy Bear borderline

 

در آغوشت

 همچون کودکی هستم

که می داند

ته دیگش،

با همه خوبی،

تمام می شود.

امین منصوری

لینک نوشته

 

لیز خوردن در سرازیری بهانه ایست تا دستی رو که دوست داری بیشتر بفشاریلبخند

لینک نوشته

 

Success is just like being pregnant.Every body congratulates  you but nobody knows how many times you were fucked

لینک نوشته

 

ما کسایی رو که به فکرمون هستند به گریه می اندازیم!

ما گریه می کنیم برای کسایی که به فکرمون نیستند!

و ما به فکر کسایی هستیم که هیچ وقت برامون گریه نمی کنند. این حقیقت زندگیه. عجیبه ولی حقیقت داره!

لینک نوشته

 

از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛ با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند! 

لینک نوشته

 

از دست نوشته های مهاتما گاندی

من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌ صفت باشم ،
من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم،
من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،
چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است.
و تو هم به یاد داشته باش:من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى ، من را خودم از خودم ساخته‌ام،
تو را دیگرى باید برایت بسازد و تو هم به یاد داشته باش
منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است،
تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.
لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى
و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه
ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى.
می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.
می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم ،
چرا که ما هر دو انسانیم.
این جهان مملو از انسان‌هاست ،
پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.
تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم،
قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.
دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند،
حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند،
دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم،
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى،
من قابل ستایشم، و تو هم.
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد
به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى
همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،
اما همگى جایزالخطا.
نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،
و یادت باشد که این ها رموز بهتر زیستن هستند...

لینک نوشته

 

دیشب زن مش ماشالا بیدرد مرغای محله رو خبر کرد پاشید واسشون یه چنگ چینه گفت زود بخورین خروس نبینه وقتی که چراشو پرسیدم من گفتش با خروس زری بدم منلبخند

لینک نوشته

 

بهش گفتم همراه با خودتان اورده اید؟ گفت: بله آوردم اینجاست تو جیبم!

سال بد، سال باد، سال اشک، سال شک

سال روزهای دراز و استقامتهای کم

سالی که غرور گدایی کرد!

و من تنها فریاد زدم نه! من از فرو رفتن تن زدم....

مردهای پاپیون زده با پیراهنهای پرتقالی خوشرنگ.. کدام طبقه تشریف می برید خانم؟ ١-٢-٣ ممنون همین جا پیاده می شوم.... اما هنوز تا طبقه هفتم ۴ طبقه ماندست...

مرگ رازیست، لبخند رازیست، عشق رازیست

چرا که یاران گمشده آزادند آزاد و پاک....

تسلیت می گم انشالله غم اخرتون باشه؟ ببخشید چی فرمودید؟ متاسفم اما ram من خراب شده جایی رو برای تعمیرش نمی شناسید؟

گل سرخ و سفید و ارغوانی فراموشم نکن تا می توانی....

چیزی نیست 9 متر که بیشتر نیست. باور کن هیچی رو حس نمی کنی همه چیز اندازه یه چرت زدن کوتاهه..گفتی چرت زدن راستی رویاهام رو گفته بودم بهت؟...

پشت هیچستان جایی است...

کلاس ما تشکیل شده از یک عدد پنجره که پشت آن نه تنها میله آهنی گذاشته اند بلکه آنرا با ورقه های اهنی هم پوشانده اند...

پنجره عزیز، به جایم بنال! من؟ لالم ! لال و پرحرف

یادم نبود..

باید کفن اضطراب بپوشم ......................وتبصره های حساس تو را مو به مو از بر کنم!

لینک نوشته

 

همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند، غافل از اینکه تمام شادی ها و پیشرفت ها زمانی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستیم.

لینک نوشته

 

زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم!

لینک نوشته

 

من از این می ترسم که دوست داشتن را مثل مسواک زدن بچه ها به من یاد آوری کنند!

لینک نوشته

 

زندگى کردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این که دست از رکاب زدن بردارد.

لینک نوشته

 

BITCHOLOGY

When I stand up for
myself and my beliefs,
they call me
a
bitch.


When I stand up for
those I love,
they call me a

bitch.


When I speak my mind, think my own thoughts
or do things my own way, they call me a

bitch.


Being a
bitch
means I won't
compromise what's

in my heart.
It means I live my life MY
way.
It means I won't allow anyone to step on me.


When I refuse to
tolerate injustice and
speak against it, I am
defined as a

bitch.


The same thing happens when I take time for
myself instead of being everyone's maid, or when I act a little selfish.


It means I have the courage and strength to allow myself to be who I truly am and won't become anyone else's idea of what they think I 'should' be.


I am outspoken, opinionated and determined. I want what I want and there is nothing wrong with that!
So try to stomp on me, just try to douse my inner flame, try to squash every ounce
of beauty I hold within me.
You won't succeed.


And if that makes me a
bitch ,so be it.
I embrace the title and am proud to bear it.

B - Babe
I - In
T - Total
C - Control of
H - Herself


B = Beautiful
I = Intelligent
T = Talented
C = Charming
H = Hell of a Woman


B = Beautiful
I = Individual
T = That
C = Can
H = Handle 'anything'

 

لینک نوشته

 

شعری از غاده السمان شاعره سوری

 

اگر به خانه ی من آمدی

برایم مداد بیاور مداد سیاه

می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم

تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم

یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها

نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم

شخم بزنم وجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!

یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد

و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم!

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم

می‌خواهم ... بدوزمش به سق

... اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود،

می‌خواهم هر روز اندیشه‌هایم را سانسور کنم !

پودر رختشویی هم لازم دارم

برای شستشوی مغزی!

مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند

تا آرمان هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.

می دانی که؟ باید واقع‌بین بود !

صداخفه‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!

می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،

برچسب فاحشه می‌زنندم

بغضم را در گلو خفه کنم !

یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم

برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،

فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،

به یاد بیاورم که کیستم!

ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند

برایم بخر ... تا در غذا بریزم

ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

سر آخر اگر پولی برایت ماند

برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،

بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:

من یک انسانم

من هنوز یک انسانم

من هر روز یک انسانم!

لینک نوشته

 

نگاه کن که غم، درون دیده‌ام
چگونه قطره قطره آب می‌شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می‌شود
نگاه کن تمام هستیم خراب می‌شود
شراره‌ای مرا به کام می‌کشد
مرا به اوج می‌برد
مرا به دام می‌کشد
نگاه کن
تمام آسمان من پر از شهاب می‌شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده‌ای مرا کنون به زورقی ز عاج‌ها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پر ستاره می‌کشانیم
فراتر از ستاره می‌نشانیم
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره‌چین برکه‌های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه‌های آسمان
کنون به گوش من دوباره می‌رسد صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه که من کجا رسیده‌ام
به کهکشان، به بی‌کران، به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوج‌ها
مرا بشوی با شراب موج‌ها
مرا بپیچ در حریر بوسه‌ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره‌ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب می‌شود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می‌شود
به روی گاهواره‌های شعر من نگاه کن
تو می‌دمی و آفتاب می‌شود

فروغ فرخزاد

لینک نوشته

 

این کیست این کسی که روی جاده ی ابدیت بسوی لحظه توحید می رود و ساعت همیشگیش را با منطق ریاضی تفریق ها و تفرقه ها کوک می کند این کیست این کسی که بانگ خروسان را آغاز قلب روز نمی داند آغاز بوی ناشتایی می داند این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد و در میان جامه های عروسی پوسیده ست؟

لینک نوشته

 

حاصل عشق مترسک به کلاغ مرگ یک مزرعه بود!

لینک نوشته

درباره الی

دیشب رفتیم فیلم درباره الی را دیدیم.فیلم فوق العاده ای بود با کلیه شخصیتهای داستان می شد همزاد پنداری کرد، انگار که دوستانت و خودت را در آن جمع دیده باشی.عکس العمل آدمها در شرایط سخت و آسان،پایدار نبودن شرایط زندگی اینکه با یک اثر پروانه ای یک فاجعه یا یک اتفاق بی نظیر به وجود می آید. فیلم به شدت مرا به یاد کتاب بار هستی انداخت. صحنه بازی با بادبادک الی سکانس آخری داستان که تنهایی سپیده و تلاش برای رهایی ماشین از گل و لای را نشان میدهد و دروغ آخر سپیده یکی از تاثیرگذارترین صحنه های داستان بود.سپیده ای که می کوشد خودش و دیگران را خوشحال کند ولی در نهایت تنها و ناموفق است.سپیده ای که همیشه مسئولیت همه کارها را به عهده می گیرد و در اخر مقصر شناخته می شود (گفتگوهای شوهر سپیده به او که چزا تو همیشه باید مسیولیت جمع کردن بچه ها را داشته باشی چرا تو باید برای احمد زن پیدا کنی؟ مگه اون چه نسبتی با تو داره؟ داداشته ؟)و سپیده بجای نتیجه خوب تحقیر می شود....و رفتارهای خیرخواهانه او تبدیل به شری بزرگ می شود .فیلم فقط درباره الی نیست درباره سپیدها ،احمد ها،علیرضاها، نازی ها،شهره ها و پیمانهااست.....

پیوستلبخند

 نقدی از روزنامه اعتماد خوندم که به نظرم جالب آمد :

 

فیلم با بیرون آمدن کاراکترها از یک تونل آغاز می‌شود؛ خروج از سیاهی. گویی سفری که آمده اند، و کل داستان در آن می‌گذرد، قرار است فراری باشد از یک...

آدم‌هایی که سعی دارند «بودن» را برای خود قابل تحمل کنند و می‌خواهند در بازی مار و پله زندگی به نردبان برسند اما آنچنان در چنبره «مصلحت گرایی»، «خودخواهی» و «بی اخلاقی» منتج از آن گرفتار شده اند که لاجرم وارد دهان مارها می‌شوند و باز به همان جای اول یا حتی پایین‌تر سقوط می‌کنند؛ آدم‌هایی واقعی، از جنس مستعمل زندگی و منقش به خط‌های سفید و سیاه در زمینه‌یی خاکستری.

آدم‌های قصه همه با هم دوست هستند و تقریباً از جنس هم، به جز یک غریبه؛ الی (ترانه علیدوستی). دختری که به سفر آورده شده تا با مردی مطلقه (احمد؛ شهاب حسینی) آشنا شود و دلباخته او، و این آشنایی خود دستاویزی است برای تفریح و سرگرمی‌ دیگران چرا که آدم‌ها همیشه به دنبال چیزی هستند که در زندگی یکنواخت‌شان، تنوعی ایجاد کند و چه چیزی بهتر از شاهد یک داستان عاشقانه بودن از آغاز. حتی خود احمد هم، که ظاهراً در روابط گذشته اش اقبال چندانی نداشته و همین او را به مرحله‌یی از بی تفاوتی نسبت به رابطه با زنان کشانده، با موضوع ازدواج احتمالی‌اش با الی، به عنوان یک تفریح و تفنن برخورد می‌کند.

اما الی از جنس بقیه آدم‌های داستان نیست. فیلم در بعضی از میزانسن‌هایش هم بر جدا بودن او از بقیه کاراکترها تاکید می‌کند. حتی یکی از کاراکترها (نازی) در توصیف او می‌گوید؛ «زیادی معصومه.» تنها جایی که الی و دیگران یکی می‌شوند سکانس بازی پانتومیم است. آدم‌هایی که در زندگی واقعی نقش بازی می‌کنند، زبان نقش بازی کردن دیگران را خوب بلدند، و الی هم در این نقش بازی کردن‌ها، در کنار بقیه است. اما عزم الی بر رفتن نشان می‌دهد هنوز کفه وجدانش به سمت درستی و فرار از خیانت سنگینی می‌کند. حتی اتفاقی که در نهایت برای او می‌افتد، باز هم نوعی رفتن است و رفتنی پاک و ایثارگرانه. الی تنها فرد رستگار این جمع سردرگم است؛ جمعی سردرگم که ناشیانه ادای خوشبخت بودن را درمی‌آورد. ناپدید شدن الی، که نقطه عطف قصه است، شرایطی را به وجود می‌آورد که کم و بیش بقیه را از آن پیله خوشبختی متظاهرانه بیرون می‌آورد و به خود واقعی‌شان نزدیک تر و اختلافات درونی آنها را هم کمی ‌آشکار می‌کند.

کمی‌آن طرف تر، دریا قرار دارد؛ نشانه‌یی از پاکی و عاری از آلودگی. و ساحل که فضای بین این دو را پر کرده، بیانگر وضعیتی است بینابینی؛ نوعی خاکستری در مقابل سیاهی خانه و سفیدی دریا. تابستان است اما هیچ کدام از آدم‌های قصه، به جز پسربچه قصه (که البته او هم با دروغ گفتنش در حال وارد شدن به جمع بقیه و از دست دادن معصومیتش است) تمایلی به تن به آب زدن ندارند. آنها علاقه‌یی هم به ماندن در خانه ندارند و بیشتر وقت‌شان را در روز در ساحل می‌گذرانند. شخصیت انسانی آنها در همان وضعیت بینابینی، میان پاکی دریا و آلودگی خانه، حیران و معلق است. آنها تنها زمانی وارد آب می‌شوند که جان دو کاراکتر دیگر به خطر افتاده، و این نمودی است از رو شدن بعد انسانی شخصیت آنها. آنها حاضرند تا حدی برای هم فداکاری و به هم کمک کنند.

 

اما فیلم بیشتر به ابعاد تیره شخصیت این آدم‌ها اشاره می‌کند. برای این آدم‌های محافظه کار، هر چیز تنها زمانی ارزشمند است که در جهت منافع‌شان باشد. به محض اینکه چیزی در تعارض با این منافع باشد، مقابلش موضع می‌گیرند. این منافع می‌تواند شخصی، خانوادگی و حتی جمعی باشد اما مهم این است که عنصر اصلی در موضع گیری‌های آنها، نه انسانیت و اخلاق، که منفعت‌گرایی است. مرگ الی به زودی فراموش می‌شود و موضوع اصلی اثبات این ادعا می‌شود که «ما در این مساله مقصر نیستیم.» حتی پیمان هم که در ابتدا پسرش را مسوول مرگ الی می‌دانست، به زودی به خود می‌آید و از زیر بار مسوولیت شانه خالی می‌کند. آدم‌های قصه، فارغ التحصیل حقوق‌اند، یعنی قضاوت و تبرئه کردن را خوب می‌شناسند. شاید از این روست که اینچنین سعی دارند در این دادگاه ساحلی از مورد قضاوت قرار گرفتن فرار و به هر وسیله‌یی خود را تبرئه کنند، حتی به قیمت محکوم کردن خود قربانی؛ در حالی که هر کدام از آنها کم و بیش در این حادثه مقصرند و تنها کسی که گناهش را می‌پذیرد، سپیده است، که او هم در نهایت باز هم دروغ می‌گوید.

 

نامزد الی هم که ظاهراً مظلوم‌ترین آدم داستان است، گرفتار همان تفکر مصلحت گراست. برای او مساله اصلی، نه خود الی، بلکه این موضوع است که آیا الی قبل از آمدن به این سفر به فکر او بوده و از او حرف زده یا نه. او که سه سال از زندگی‌اش و همه چیزش را برای الی گذاشته از این ناراحت است که در این معامله، که نامش از نظر او عشق است، نصیبی نبرده.

 

دروغ گفتن مهم‌ترین نقص اخلاقی کاراکترهای فیلم است. آنها تنها زمانی خواستار گفتن حقیقت هستند که حقیقت منافع شان را تامین کند (سکانس رای گیری برای گفتن حقیقت به نامزد الی). به محض اینکه این احتمال پیش می‌آید که گفتن کامل حقیقت ممکن است باعث به دردسر افتادن آنها شود، باز به دروغ روی می‌آورند و برایشان مهم نیست این دروغ چقدر ممکن است به یک نفر آسیب برساند.

زوال اخلاقی کاراکترهای داستان نمودهای دیگری هم دارد. مشخص است از نظر فیلمساز، که نگاهی شرقی به مساله روابط زن و مرد دارد، رابطه بیش از حد صمیمی ‌سپیده (گلشیفته فراهانی) با دیگر مردان داستان به خصوص با احمد، مصداقی از بی‌اخلاقی است. سپیده با احمد صمیمی‌تر و نزدیک‌تر است تا با شوهرش، تا جایی که شوهر (مانی حقیقی) هم نمی‌تواند ناراحتی خود را از این مساله پنهان کند.

 

«درباره الی...» به شدت واقع گرا است و برای تاکید روی مفاهیم مورد نظرش، به مبالغه و ساختن کشمکش‌های مصنوعی و تحمیلی روی نمی‌آورد. داستان کاملاً ساده است و شخصیت‌ها که نمونه‌یی هستند از آدم‌های واقعی جامعه، کاملاً واقعی و اغراق نشده تصویر شده اند. فیلمساز به درستی حکم صادر نمی‌کند و فقط به موضوعات مورد نظرش اشاره می‌کند و قضاوت را به تماشاگر می‌سپارد؛ چیزی شبیه «تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل». موقعیتی که کاراکترهای فیلم در آن گرفتار می‌شوند، اصلاً بحرانی و خطرناک نیست، اما آنها در همین موقعیت نمی‌توانند برخوردی انسانی و عادلانه داشته باشند و تا حدی به جان یکدیگر می‌افتند. تماشاگر می‌تواند با تعمیم دادن رفتارهای این کاراکترها به موقعیت‌های واقعاً مخاطره آمیز، واکنش آنها را حدس بزند. مثلاً اگر این افراد در یک کویر گرفتار شوند و فقط یک قمقمه آب داشته باشند، چه می‌کنند؟ آیا آب را تقسیم خواهند کرد یا هر یک تلاش خواهند کرد قمقمه نصیب خود و خانواده شان شود؟ اگر ما در چنین وضعیتی گرفتار شویم چه خواهیم کرد؟

 

فیلم با یک نمای کاملاً نمادین به پایان می‌رسد؛ آدم‌های داستان سعی دارند ماشین‌شان را از شن‌های ساحلی بیرون بکشند، زندگی با همه تلخی‌ها جریان دارد و آدم‌ها ناچارند کشتی به گل نشسته زندگی‌شان را بیرون بکشند؛ آدم‌هایی که بخشی از انسانیت‌شان را در ضمن مصلحت گرایی‌ها و دروغ‌ها و خودخواهی‌ها و بی‌اخلاقی‌ها و نقش بازی کردن‌هایشان از دست داده اند و می‌دهند، آدم‌هایی که زندگی‌شان تابعی است از سیستم منفعت سالاری که در آن دست و پا می‌زنند.

«درباره الی...» آیینه یی است از ما.

 و در آخر

فیلم به موضوع سرنوشت و نقش خود افراد بر سرنوشت شان اشاره می کند. شاید بتوان گفت سرنوشت تلخ همه افراد جمع نتیجه اعمال و رفتارهای خود آنهاست. سپیده با دروغ ها و پنهانکاری هایی که می کند مجبور می شود در انتها دروغ بزرگ تری بگوید و جالب آن است که درست بعد از اینکه دروغ نهایی (همان بردن آبروی الی) را می گوید جسد الی پیدا می شود. گویی تا آن لحظه نمرده بود و مرگ جسمانی اش به دنبال مرگ شخصیتی اش می آید. در واقع او نتیجه رفتارهایش را درست از لحظه یی که در ماشین در اثر برخورد با دیوار ویلا بسته می شود که حاکی از گیر افتادنش در موقعیتی خودساخته است می بیند. همچنین نشستن سپیده روی صندلی آخر فیلم (جایی که شباهت بسیاری به مکان بازجویی دارد) حاکی از پاسخگو بودن ابدی او در برابر مرگ الی است. و در این بین بقیه نیز سهیم هستند که به گل نشستن ماشین اشاره به همین مساله دارد. می توان از زوایای گوناگونی به این اثر پرداخت.

این فیلم به لحاظ فیلمنامه یکی از قوی ترین فیلمنامه های سینمای ایران است به صورتی که همه اتفاقات و همه دیالوگ ها به حدی در یکدیگر تنیده شده اند که هر چه فیلم پیش می رود بیشتر متوجه ضرورت وجود آنها در لحظات قبل می شویم. برای مثال در ابتدای فیلم سپیده (گلشیفته فراهانی) به صاحب ویلا به دروغ می گوید که نوعروس و تازه دامادی در بین ما وجود دارند. در جای دیگر فیلم همان زن صاحب ویلا برای عروس و داماد خیالی مبارک باد می خواند که بعداً با غیب شدن الی باعث شکل گیری این ایده می شود که الی از این حرکت ناراحت شده و جمع را ترک کرده و همچنین زمانی که نامزد الی به خانه صاحب ویلا می رود صاحب ویلا دیالوگی درخصوص عروس و داماد به زبان می آورد که خودش باعث شوک دیگری در فیلم می شود. همچنین به عنوان مثالی دیگر می توان به آنتن ندادن تلفن همراه در ویلا اشاره کرد که چند موقعیت به هم پیوسته در اثر این مساله شکل می گیرد. شخصیت پردازی ها نیز هر کدام بنا به ضرورت و رخدادهای فیلم آن هم در جزیی ترین رفتار کاراکترها انجام شده. برای مثال شخصیت پردازی الی که می توان آن را از بهترین شخصیت پردازی های یک زن در سینمای این سال ها دانست، با هم مرور می کنیم.

 یک نمونه عینی و دم دست از یک زن امروزی با همه تردیدهایش، شکننده بودن، در پی حامی گشتن و تصویر معصومیت ازدست رفته یی که در بادبادک هواکردن آن را جست وجو می کند. بعضی ها اعتقاد دارند الی از مرموز ترین شخصیت های سینمایی ماست. شاید تا حدی حق با آنان باشد اما کلید دستیابی به همه این رمز و رازها در خود فیلم نهفته است. الی دختری است که نامزدی داشته و قرار است به رابطه اش خاتمه دهد. اما چرا؟ بنا بر اطلاعاتی که از طریق فیلم دستگیرمان می شود، الی را دختری می بینیم که مادری نگران و مریض دارد. او مدام از مادرش صحبت می کند. حتی در پانتومیمش از مادر حرف می زند. این مادر است که بهانه یی می شود برای بازگشتش. اما چرا او از پدرش چیزی نمی گوید؟ احتمالاً الی یا پدر ندارد یا اگر دارد پدری است که نتوانسته نقش پدری را به خوبی برایش بازی کند و برای همین از ذهنش پاک شده. و این همه اصرار او بر به زبان آوردن نام مادرش هم می تواند به نوعی فرافکنی نسبت به این قضیه باشد. حتی بازی کردن والیبال در بین جمعی که همه آنها مرد هستند را هم می توان به نوعی سرکوب میل شدیدش به عاطفه پدری دانست که مجبور شده خودش را با مردها که در جایگاه قدرت هستند همسان کند. همین کمبود باعث شده تا از همسرش چنین انتظاری داشته باشد که جای خالی پدرش را پر کند.

اما نامزد او بچه تر و سر به هوا تر از این حرف هاست. او زود از کوره در می رود. در دو سکانس متفاوت با دو شخص متفاوت دعوا می کند و فرقی نمی کند که طرف دعوا زن باشد یا رقیب عشقی اش. همچنین حسی که علیرضا (صابر ابر) نسبت به الی دارد، یک حس قیم مآبانه است (برای همین است که در ابتدا خودش را جای برادر الی معرفی می کند). پس الی از این آدم بریده و درصدد جدایی از اوست. برای همین است که به سفر می آید تا با احمد آشنا شود که شاید احمد همان مرد حمایتگر زندگی اش باشد. اما نیست. او به جای اینکه حامی الی باشد او را از پشت می ترساند. و زمانی که الی می خواهد خرده شیشه ها که می تواند نشانی باشد از شخصیت تکه تکه شده و در عین حال شکننده اش یا حتی فراتر، آن بخش زنانگی اش را به او بدهد، او از ترس آنکه صدمه جسمی (روحی) نبیند از زیر آن بار سنگین شانه خالی می کند.

 

 

 

 

لینک نوشته

 

من دوستای خیلی خیلی زیادی دارم، البته هرکدامشان در یک قسمت از دایره دوستی من قرار می گیرند هرچه این دایره کوچکتر میشه تعداد دوستای داخل اون کمتر میشه و آدمهای توش برام عزیزتر میشند. اونجاست که من یک تکه از قلبمو میدم به دوستم و یه سوراخ در قلب من به علامت دوستی با اون دوستم باقی میماند تا هر وقت حسش کنم یا نگاش کنم یاد اون دوستم بیفتم..........

 

دوستی منو و اونم به سادگی دوستیهای قبلم شروع شد مثله اولین روز دبستان و اولین دوست دبستانی

–سلام اسم من بتسابه است اسم شما؟ -من شمیمه هستم

یا اولین روز دانشگاه –سلام اسم من بتسابه است اسم شما؟- بهنوش هستم.

 البته اینها اولینها هستند و من هیچ وقت اولینها را از یاد نمی برم. اون اولین نبود ولی فکر می کردم بهترینه. باورم نمی شد هیچ وقت باورم نمی شد که به من، به دوستیمان خیانت بشه. باورم نمی شد که به خاطر موقعیت به ظاهر بهتر منو به یک آدم دیگر بفروشد.... هنوزم که بهش فکر میکنم دستام یخ می زند.اون لحظه ای که صاف صاف تو چشمام نگاه کردو و اون دروغ بزرگ و گفت یکهو قلبم تیر کشید احساس کردم که موج هوای سرد باشدت از تیکه خالی قلبم رد شد و من دیگه هیچی نفهمیدم تا تو مثل همیشه اومدی هیچی لازم نبود بگی فقط اومدی و جریان هوای سرد قطع شد.انگار قلب من یک هواپیمای بی در شده بود که با سرعت زیاد میرفت جلو و همه هوا را به داخل میمکید و تو در هواپیما را بستی...الان 3 روز از ان روز گذشته وجودم با این تیکه خالی که گوشه هاش از هجوم باد, خشکو سفت و به درد نخور شده هنوز کنار نیموده نمی دانم آیا باز هم میتونم به کسی اعتماد کنم؟  تیکه قدیمیتر بزرگترو تهی تری با تمسخر بهم دهن کجی میکند . ..

 

لینک نوشته

 

جیغ زدنهای همسایه طبقه پایینمان به هنگام پارتی های شبانه اش مرا به یاد جفتگیری گربه ها می اندازد.

و نمیدانم، میدانید که من چقدر از گربه ها بدم می آید؟خنثی

لینک نوشته